سلامی بهاری به همه دوستان
چه کنیم سال نو حال نو برایمان باشد؟طبیعت زیبا جواب مارا داده است . پیراستن وآراستن و این سنت همیشه طبیعت است . دور ریختن وحذف کردن، افزودن وجذب کردن . آنچه همه ما انجام می دهیم باسوا وبی سواد ، استاد وعامی وفقیر وغنی وهمه و همه .
یعنی خانه تکانی .غبارروبی از خانه .دور ریختن آنچه بی فایده و یا زباله است وتهیه انچه مفیدوجدید وزیباست ،دورریختن بعدآن افزودن.
مانند تهیه لباس نو واصلاح موی سرو خرید وسایل جدید و....در کنار زباله های انباشته در کوچه ها .
چه فرح بخش است این خانه تکانی .چون همه می خواهند هرچه را که می توانند نو وتازه کنند مانند بهار . اما سال با نو شدن لباس ولوازم منزل وموی سر و.....نو نمیشود مگر اینکه یک خانه تکانی در اندیشه ورفتار واحساس کنیم . ازاندیشه افکار زباله ای و از رفتار زشتی ها واز احساس بدیهایش را.
زباله های فکری:خاطرات رنج آور پوچ وبیحاصل وافکار شیطانی (غم آن درد که درمان نپذیرد چه خوری)
زباله های رفتار:تنبلی وتلخ زبانی وانتقادناپذیری وغرور وبیرحمی وستم (یعنی گریز از رنج و فهم وعشق)
زباله های احساس:خشم ونفرت صاحبش را بیشتر می سوزاند تا حریفش را.وحسادت وکینه (قلبهای پرکینه به بهشت نمی روند)وافسردگی وناامیدی (قهری دردناک است وابدی ودو سویه میان فرد ومحبوب)
ترس واضطراب( مرگ تدریجی)
پس بیایید به جان خود بیفتیم وبیرحمانه بسوزیم وخود رابسازیم. واولین تمرین رنج را (رنج اخلاقی )که رنج خود سازی است شروع کنیم .
تقاضا دارم نتایج این خانه تکانی درون را بااسم مستعار برایم بنویسید.
به امید روزی که همه چون بهار ،پاک و دوست داشتنی شوند. آنروز که کسی از گرسنگی نمیرد وظلمی نباشد واشکی از چشم دل شکسته ای نریزدو....
عید ما روزی بود کز ظلم آتاری نباشد
در کمند درد ورنج وغم گرفتاری نباشد
به امید روز موعود
عید تو همایون وهمه روز تو چون عید
نوروز تو از عید تو خرمتر وخوشتر
سلام به خانواده قدرتمندم
دنیا سرزمین رنج است .هیچ کس را از رنج گریزی نیست ولی چرابعضی ها در اوج رنجها خوشند؟ آیا واقعا"می توان رنج را هم دوست داشت ؟یا باید همواره از آن گریخت؟آیا آنکه رنج میکشد بدبخت است ؟وآنکه ازآن میگریزد خوشبخت؟
اینها سوالاتی بود که ابتدای جوانی بمبارانم کرده بود.با خود پیمان بستم تا درگلشن سرسبز پاسخها قدم ننهاده ام از پای ننشینم .وعده وفا شد.پاسخ همه را یافتم وعاشق رنج شدم.بدبخت آن نیست که درزندگی رنج دارد بلکه آن است که که فلسفه ای برای رنج خود ندارد.رنج بیهوده خوردن آهسته مردن است .
به آدمهای گوناگون نگاه کردم ..تنبل ،نادان ،کلاه بردار،لاغر ناتوان،چاق ضعیف النفس ،دزد،خسیس،خودخواه،نا امیدو...
..عارف، دانشمند، هنرمند،انتقاد پذیر،پر تلاش، خدمتگذار، شجاع، بخشنده..
تفاوتشان در سه حقیقت بود...رنج وفهم وعشق
اما کدام رنج ..سازنده یاسوزنده ؟ تفاوت نادان وخردمند درانتخاب نوع رنج است .دسته اول رنج گریزان بی تدبیرو بی دل. دسته دوم رنج پذیران مدبر وعاشق
تنبل از رنج کار می گریزد نادان از رنج یاد گیری ،ناتوان وضعیف از ورزش،چاق از رنج پرهیز،دزد از رنج زحمت ، خسیس ازرنج بخشش،خودخواه وقد از رنج انتقاد ،ناامید ازرنج سعی دوباره و...رنج گریزی ریشه تمام بدبختی هاست . آنکه از رنج سازنده بگریزد قطعا" گرفتار رنج سوزنده خواهد شد.
فلسه رنج قدرت است. مکتب من قدرت است. علت خوشبختی قدرت است.ضعیف همیشه مریض وغمگین وترسو است .عاشق رنجم ،از ضعیف بی همت بیزارم چرا که خدا هم دوستش ندارد .ضعیف جنازه ای است که عزراییل یادش رفته است همه جانش رابگیرد.شیفته کسی هستم که با مفهوم "نمیتوانم"بیگانه است.
"قوی ها جلوهء خدایند.ستودنی وتماشایی.
""""""""ایستاده مردن به از نشسته زیستن است""""""""""""
تاجمعه دیگر بدرود....

سلام به خانواده بزرگ وعزیزم
شاگرد/معلم معلم است.اگر مرا معلم فرض می کنیدوخودرا شاگرد،لطفا" همراه اظهار لطف وارادت خود که برایم تشویق شیرینی است (اگر لایق باشم)حتما" چیزی به من بیاموزیدچرا که کمال از ترکیب شور+شعور است.
به احتمال زیاد جمعه بقیه اندیشه های خود را خواهم نوشت.
درضمن از٢٩/١١/٨٨ پنج شنبه ها تاپایان سال ٨٨قرار است در برنامه اردیبهشت باشم.
بیا تاصبح باشیم صبح سپید بیا سبز باشیم مثل امید
بیا تا به شهر سحر پل شویم در آواز باران بیا گل شویم.
" دوستدار همه شما"
سلام همواره سلام
سلام به خانواده ام. خانواده ام کیست؟هربار چند صفت از این خانواده را خواهم نوشت .خانواده من آزاد است واسیر هیچ باند وگروه وحزبی نیست. برای ازبین بردن تعصب ویرانگر تنها چاره احترام به مخالف است .همیشه تعصب ازآنجا شروع می شود که مخالف را تحمل نکنیم وتحقیر یا حذف کنیم. اگر چنین کردیم دیگر آزادنیستیم ودرباتلاق تعصب کوروکر وحق به جانب نابود خواهیم شد.ای کاش همه پیرو برای داین آیه خدا بودیم :درود بربندگانی که همه سخنان را می شنوندوخود بهترینشان را پیروی می کنند.ماحق نداریم برای دیگران فکر کنیم وفکر خود راتزریق کنیم .فقط می توانیم عقاید خودمان راپیشنهاد کنیم.مثل خدا که می فرماید: ماراه رانشان می دهیم .شما انتخاب کنید.راه هدایت وشکر یاناسپاسی.
خدا هم کسی را به بهشت وادار نمی کند.
" من جهنمی که خود به اراده خویش انتخاب کنم را ترجیح می دهم به بهشتی که دیگری بدان وادارم کند.اگر اراده ام را نادیده بگیرند دیگر انسان نیستم /هر جا که می خواهندببرند.
خر عیسی چو به مکه برند چون که برگردد بازخر باشد
انسان جهنمی با ارزش تر از گوسفند بهشتی است .(اگر چه هیچ انسانی تابه مقام حیوانی سقوط نکند به جهنم نمی رود وهیچ گوسفندی به بهشت )
اگر این چنین آزاد ومتفکر باشیم حقیقت مقدس فهم شکل می گیرد .(تعصب قاتل فهم است)
برای پرورش این حقیقت چه باید کرد؟١-باید شک کرد،پرسید،مشورت وتحقیق کرد،تا به حقیقت رسید.
چه برسیم چه نرسیم حق جو محبوب خداست.
ویژگی افراد متعصب این است که اصلا فکر نمیکنند و دربست اطاعت می کنندوبه این اطاعت بسیار می نازند.ویژگی دیگرشان تفکری بسیار هیجانی وشدیدااحساس است ومخالفت با آنها در نظرآنها نوعی توهین به مقدساتشان تلقی می شود.
٢-هجرت وتغییر تمام شرایط همراه تدبیر.
با این کار افکاربسیار رشد خواهند کرد.
یکی دیگر از ویژگیهای افراد متعصب ،ایزوله زندگی کردن است.فقط ارتباط با افراد خاص ،مکان خاص ،شرایط خاص را تجربه میکنند .یعنی تنها با کسانی رابطه دارندکه مثل خودشان فکر میکنند ودائم تاییدشان میکنند.
فهمیدن آموختنی نیست .آمیختنی است. دانستنی نیست .یافتنی است.
یعنی نمیشود فهمیدن رادرس داد بلکه باید راه فهم را رفت وبدان رسید.
عجب حکمتی است """" که باچشمان بسته به دنیا می آییم وباچشمان باز از دنیا می رویم.""""
وقتی به کودکی خود می اندیشم دردم می اید.زیرا مجموعه ای از انواع رنجها را تجربه می کردم...لحظه هایی هم داشتم که به تمام رنجهایم می ارزید.وقتی مادرم کنار سماوری که قل قل میکرد نشسته بودوبرای ما چای می ریخت "ازنوشاندن محبوب مست می شدم نه نوشیدنی اش". لحظه ای که خود را به خواب می زدم تا او پتو برویم بکشد،لحظه ای که زخمی یا مریض می شدم،او نگران تر ازمن بخاطر من درد می کشید.گرچه توجهش شیرین بود،ولی رنج او برایم تلخ تر بودو به خاطر او خوب می شدم.
از کودکی من دائم فکر می کردم ،به همه چیز ...به آسمان وزمین و دیگران وخود وهمه چیز ولی هیچ نمی فهمیدم.واین کلاس من بود والفبای زندگی من .
چه زیباست به خاطر هم رنج بکشیم،به خاطر هم شاد باشیم،به خاطر هم زندگی کنیم وبه خاطر هم بمیریم.
در نوجوانی درد دیگر اضافه شد" درد تنهایی وبیگانگی وپوچی"
ای کاش بدانمی که من کیستم سرگشته دراین جهان پی چیستم
چیزی نداشتم بدان بنازم یا دل به آن ببازم ،به آنجا رسیدم که این دنیا اجرش به زجرش نمی ارزد.
بهر ما بهتر ازاین روزی نیست زندگی آش دهن سوزی نیست
آنقدر آه وناله کردم که از خود وهرچه بود بیزار شدم .بعد آنهمه بیزاری وخستگی به خود گفتم تو نشسته ای وروزگار چپ وراست بر سرت می کوبدو تودائم می نالی یا برای خود یا برای دیگران.خودت را که ضعیف وناتوان می دانی ،دیگران هم لحظه ای کوتاه همدردی می کنند ومی روند این آیا درمان توست؟یقه خود راگرفتم وباتهدید به دیوار کوبیدم وگفتم یا بمیر یا قهرمان زندگی کن
از خود عالمی بخواه وازعالم هیچ نخواه
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
تا این لجظه زنده مانی می کردم از این لحظه به بعد زندگانی ام شروع شد.شوری در وجودم ریخت ولی زود دریافتم که قهرمان شدن شور می خواهد ولی قهرمان ماندن شور بعلاوه شعور.برای همین است که بعضی یک روز قهرمانند وبعضی دیگر یک عمر.وبعضی جوامع یک برهه در اوج ارزش ودر برهه ای دیگر گرفتار سقوط ارزش ها می شوند. چرا که فقط شورند منهای شعور وتدبیر وبرنامه انسانی .
شور ،گل زیبایی است که گلدان شعور می خواهد والا این گل زیبا دوروزه است .
تولد من باتدبیر در سه حقیقت مقدس شروع شد که از کودکی ام بیرون آمد:
"حقیقت مقدس رنج حقیقت مقدس فهم حقیقت مقدس عشق"
بر سلول سلول وجودم حک کرده ام "نفس نفس با این سه حقیقت زندگی می کنم .
"همدردی را از رنج هم فکری را از فهم وهمدلی را از عشق گرفتم."
ادامه دارد..........

قصد دارم خلاصه ای بسیار فشرده از اندیشه هایم را بنویسم.هربار قسمتی را خواهم نوشت.البته اگر چه نوشته هایم جدی است ولی من شوخی و طنز رابسیاردوست دارم وازافراد عبوس گریزانم. هم جدی بنویسیدوهم طنز گونه وصمیمی. خانواده من فقط افرادی که نسبتی با من دارندنیستندمن یک خاندان هم دارم که نسبتشان با من در سه چیز است.همدردی-همفکری-هم دلی.آنهایی که تجربه سه جقیقت راشروع کرده اند.
در میان این خویشان من کودک /پیروجوان/باسوادوبی سواد/روستایی وشهری/پولداروفقیر/عادی وفوق عادی و......همه جور آدم هست ولی یک ویژگی میانشان مشترک است."""انسان بودن""".با اینها حتی بعد مرگم هم تنها نیستم .به هم احترام بگذاریم حتی اگر همدیگر را دوست نداشتیم .بزرگی کرامت هرکس در احترام به مخالف است. باسخنان شادوبا ارزش وعمیق لحظه های هم را قیمتی کنیم.به قول ارسطو :زمانی حرف بزن که ارزش حرفت ازسکوت بیشتر باشد."گل باشید وخوش ببویید /گرد شما مگس باشد یا پروانه/ آفتاب باشید وبتابید به کویر یاگلستان /در ازاء پاسخ لطف هیچگاه منتظر نمانید.
بیاصبح باشیم صبح سپید بیا سبز باشیم مثل امید
بیا تا به شهر سحر پل شویم درآواز باران بیا گل شویم
"چهره آدمها مثل ساعات مختلف شبانه روز است .بعضی چون صبح پرطراوت /بعضی ها مثل سه نصفه شب هستند/چون صبح پرطراوت باشید/چون باران بخشنده ببارید/
"دوستتون دارم.کامروا باشید"
باران وقتی می بارد نگاه نمی کند بر علف هرز می بارد یاگل

من آنم که خودمی شناسم . نه آنجه شما می گویید.
اگر کسی مرا کمتر از آنجه هستم دانست شاید باتحقیرش به من آسیب زند ولی اگر بیشتر دانست فطعا به خود لطمه می زند زیرا بادیدن اولین نقص من تصورش فرو می ریزد.
و نه فقط من بلکه امثال من هم در ذهنش خط خواهیم خورد.اگر معدل آدمها را دوست بداریم ممکن است علاقه مابه آنها کم یا زیاد شود.ولی هرگز خط نخواهند خورد.بت ها را تصورات اغراق آمیز ما می سازند همانطور که فرعون هارا برده ها...بگذریم...ما نه فرعونیم نه برده و از هر دو بیزاریم .
این جملات ژستی از تواضع نیست .من خودم را دوست دارم خوبان رابیشتر.به خود بسیار احترام می گذارم به دیگران بیشتر.و از تحلیل و تشویق شما جدا انرژی می گیرم و سپاس گذارم.اگرصفرم براین صفر به خود می بالم زیرا از بی نهایت زیر صفرها می آیم .رسیدن به این صفر حاصل پیمودن راهی پر رنج وطولانی است اگر چه رسیدن شیرین است ولی رفتن شیرین تر است. زیرا در رسیدن سکون است ودر رفتن حرکت .
پس باید در هر رسیدن رفتنی نو ساخت...
تا خدا باید رفت...
تاعرش باید پرید ...پرواز تا عرش ...پرواز تاعرش...

از پدر:
سلام.
من نمی دانم کی من را دعوت می کنند.معمولا یک هفته قبل از هر برنامه به من اطلاع می دهند.البته خودم هم تمایل ندارم هر هفته بیام.ولی لذت می برم از این که در برابر شما عزیزان قرار می گیرم حتی حرفهای دل شما را می شنوم
هر کس جوری لذت می برد.لذت ما هم این است که گره از کاری بگشاییم و غمی از دلی برداریم
وقتی جملات شما را می خوانم که در عین صمیمیت و طنز گونه بودن حکایت از درک عمیق دارد به خود می گویم:"اگد مخاطبها اینها باشند چیزی برای یاد دادن ندارم"
جملات شما خارج از تعارف انرژی بسیاریست برای من...این واقعیت است که بزرگترها بیشتر از کودکان متاثر از تشویق هستند با این تفاوت که مثل کودکان نشان نمی دهند شاید فکر میکنند که کوچک میشوند ولی به اعتقاد من برای موفق بودن باید به تشویقها احترام گذاشت و از آنها شاد شد ولی هرگز نباید به آنها متکی بود چرا که در آن صورت بی تشویق محو خواهیم شد و خواهیم گفت:آنجا که ستاره هایش زود افول میکنند بهتر است غبار فرش باشم تا ستاره ی عرش
چه خوب است که با تشویق اوج بگیریم ولی با تکذیب سقوط نکنیم و از مخالف نترسیم.زیرا خدای کامل مطلق نیز مخالف دارد.
برنامه پیش رو.هدف روبرو.به پیش تا پیروزی...
با جمله های شما دوپینگ میکنم!
از تک تک شما از صمیم قلب ممنونم...

نظرات ()